Posts in Category: وبلاگ

برف

کلرادو و پاییز و زمستانش

در تاریخ آبان 6 آبان 1402 اولین برف زمستانی در پاییز به زمین نشست، و من از شدت خوشحالی انگار که دوباره کودکی شده باشم با همه ماتم دنیا در شور و شعف غرق شدم، همچون پرنده ای در آسمان به سماع در زمین پای کوبیدم. این چند کلمه از احساسات یک زن از این برف است که برای تان نوشتم. حال از پاییز و زمستان کلرادو برای تان خواهم گفت.

فرهنگ و ادب فارسی – این حکایت ،دروغ مصلحت آمیز

پادشاهی را شنیدم که به کشتن بی گناهی اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت، و سقط گفتن، که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه دردل دارد بگوید.

ملک پرسید : چه می گوید ؟ یکی از وزرای نیک محضر گفت : ای خداوند ، همی گوید ” بهشت برای پرهیزگارانی آماده شده است که در خوشی و سختی ، مال خویش را در راه حق انفاق کنند و خشم فرو خورند و از مردم در گذرند”.

ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت . وزیر دیگر ، که ضد او بود گفت : ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن . این ، ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی از این سخن در هم کشید و گفت : مرا آن دروغ پسندیده تر آمد از این راست که تو گفتی ، که آن را روی در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی ، و خردمندان گفته اند : دروغی مصلحت آمیز ، به که راستی فتنه انگیز.

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

دریاچه ارومیه خشک نمی شود – چیچست را دریابید.

موضوع : سه روز پیاده روی از ارومیه تا تبریز

هدف : حمایت از احیای دریاچه ارومیه

حرکت از تهران

دوشنبه مورخ 12/03/1393 ساعت 9 شب فرودگاه مهر آباد .کارهای مقدماتی قبل از پرواز رو انجام دادم منتظر بودم تا اعلام بکنن و برم سوار شم ، که ناگهان متوجه شدم یه پرواز لغو شد و مابقی پروازها کماکان با تاخیر انجام می شه . پرواز تهران ارومیه نیز با یک ساعت و نیم تاخیر انجام گرفت . حدود ساعت 11 هواپیما حرکت کرد و بعد از یک ساعت و اندی در فرودگاه ارومیه نشست . یه مقدار طول کشید تا از فرودگاه خارج شم به خاطر گرفتن بار و همچنین کمبود تاکسی . بالاخره از فرودگاه بیرون اومدم و سوار تاکسی شدم و آدرس مهمانسرای اداره محیط زیست  رو به راننده تاکسی دادم ، حدود ساعت یک و چهل دقیقه بامداد رسیدم مهمانسرا ، به راننده تاکسی گفتم بمونه تا مطمئن بشم بعد بره ، در زدم، از نگهبان پرسیدم ،گفت آره. راننده تاکسی رو فرستادم رفت. اومدم برم داخل نگهبان گفت شما باید برید مهمانسرای ثبت احوال ، گفتم کجاست گفت یه 500 متر پایین تر. باید پیاده برید ، یه چند لحظه مکث کردم و با دو تا کوله حرکت کردم به سمت پایین حدود 500 متری اومدم، و مهمانسرایی ندیدم و از یه پرسنل شهرداری که مشغول تمیز کردن خیابون بود پرسیدم ، و اون آقا راهنماییم کرد . رسیدم به مهمانسرای ثبت احوال در زدم ، بعد از سوال و جواب در و باز کردن و من رفتم داخل . ساعت 2 بامداد بود .خوابیدم .

اداره محیط زیست ارومیه

سه شنبه 13/03/1393 . ساعت 6 صبح بیدار شدم و آماده شدم و رفتم به اداره محیط زیست ارومیه ، زودتر از همکاران اداره رسیدم اونجا به ناچار منتظر موندم که بیان و بهشون اعلام بکنم که من اومدم و دارم برنامه رو شروع می کنم . یه مقدار کارم اونجا طول کشید آقای مهندس ترانه و دکتر جباری من و به صبحانه دعوت کردند و من پذیرفتم . بعد از اون آقای دکتر جباری از من خواستن به اتاق آقای مهندس عباس نژاد مدیر کل اداره برم و ایشون و ببینم و خودشون نیز با من اومدن ، مدیران و معاونین اونجا جلسه داشتن که من و دکتر جباری نیز به جمع شون ملحق شدیم ، خودم و معرفی کردم و از کارم و هدفم گفتم که بلافاصله آقای مهندس عباس نژاد یه سری دستورات برای سهولت اجرای برنامه من دادند . بعد از جلسه با خبرنگار ایرنا مصاحبه داشتم ، و بعد از اون آقای مهندس رعناقد من و به اتاقشون دعوت کردند و در مورد مسیرهای راهپیمایی با من صحبت کردند و به خاطر مشکلاتی که پیش بینی می کردند مسیرهایی رو که خودم مشخص کرده بودم رو تغییر دادند و من هم پذیرفتم و از ایشون تشکر کردم چون هیچ اطلاعی از کل منطقه نداشتم . با هماهنگی که از قبل شده بود قرار شد یکی از همکاران اداره من رو تا یه جایی از شهر برسونه تا مسیر خروجی شهر رو اشتباه نکنم ، و به این ترتیب پس از گرفتن چندعکس جلوی در ورودی اداره من سوار ماشین شدم و یک مسیر رو راننده من و راهنمایی کرد و بعد هم برگشت که ساعت در اینجا به 11 قبل از ظهر رسیده بود، و طبق زمانبندی خودم ، من از برنامه عقب بودم که چاره ای هم نبود من حدود 4 تا 5 ساعت به طور پیوسته راه رفتم که رسیدم به ابتدای پل دریاچه یا همون کوه زنبیل . از اون جایی که شب دیر خوابیدم و شروع پیاده روی من تقریبا از ظهر و اوج گرما بود برنامه روز اول رو همین جا بستم . نا گفته نماند که وسطهای راه بودم که خانم خلیل الهی چندین بار زنگ زد و گفت ما نگران امنیت شما شدیم و همکار خودمون رو فرستادیم که پشت سر شما حرکت کنه که من این و دوست نداشتم چون دلم نمی خواست به خاطر خواسته های من فرد یا افراد دیگری تو زحمت بیوفتن ، هر چی هم گفتم ، گفتند ما نگران امنیت شما هستیم . چاره ای نبود باید می پذیرفتم . ساعت حدود 4 به همراه همکار محیط زیست به سمت مهمانسرا حرکت کردیم و من از ایشان خواستم که من رو به یه جای خوب ببرن که برای ناهار و شامم غذا بگیرم و ایشان هم قبول کردن و بعد از گرفتن غذا من و دم در مهمانسرای ثبت احوال پیاده کردند .این برنامه روز اولم بود که در بین راه با سئوالهای بعضی از مردم روبرو می شدم و من براشون توضیح می دادم .

حدود ساعت 8 روز سه شنبه اولین روز برنامه آقای مهندس رعناقد تماس گرفتند و به من گفتند که فردا صبح چه ساعتی حرکت می کنم و من گفتم ساعت 6 صبح گفتند یک نفر می فرستیم که شما رو به همون جایی که برنامه رو امروز تموم کردی.

برسونه و من هم گفتم باشه .

کوه زنبیل

چهارشنبه 14/03/1393 ساعت 6 صبح منتظر بودم که که از اداره محیط زیست بیان و من و به کوه زنبیل برسونن که کسی نیومد و من تا 30/6 منتظر موندم و از اونجایی که روز تعطیل بود نخواستم به دوستان محیط زیستی زنگ بزنم و مزاحمشون بشم از این جهت خودم راه افتادم ، حدود ساعت 7 صبح بود که ادامه راه رو از کوه زنبیل شرو ع کردم ، هوا خیلی خنک بود و مطبوع ، گاهی وقتا احساس سرما می کردم ، اما پر از انرژی بودم و حتی مسیرهایی رو می دویدم ، گاه گاهی هم عکاسی می کردم و تو مسیر هم چند نفر با من صحبت کردند و حتی چهار نفر از من خواستند که کمکم کنند که من گفتم همه چیز مهیاست اما به اجبار و پافشاری زیاد منو قانع کردند که برای من غذا برای شام و ناهار تهیه کنند چون می گفتند به خاطر خستگی نباید بری داخل مهمانسرا و آشپزی کنی هر چند من اصلا راضی به این کار نبودم ، اما این رفتارها نشون می داد مردم می خوان کمکم کنند و از این بابت خوشحال بودند اونا فقط می خواستن کاری کرده باشند و می گفتند ما در قبال شما مسئولیم و من رو مورد لطف خودشون قرار می دادن ، هر چند تو تمام مسیر چندین بار به آدمهای اینچنینی برخورد کردم که رفتارشان باعث می شد با انگیزه بیشتر و انرژی افزونتر به راهم ادامه بدم . روز دوم مهمترین و پرکارترین روز برنامه ام بود . پس از عبور از پل حرکت کردم به سمت سرای ، و پس از سرای به سمت خاصبان . و خنکی هوا در این روز باعث شد من بدون خستگی به راهم ادامه بدم و ساعت 6 بود که به خاصبان رسیدم . خاصبان طبق برنامه ای که آقای مهندس رعناقد برام چیده بود پایان مسیر رو سومم بود که من تونستم روز دوم به اونجا برسم ، من در این روز مسیر ابتدای پل تا خاصبان رو  12 ساعت طی کردم با تو دو تا مسیر کوتاه احساس خطر کردم و ماشین برای طی اون مسیر استفاده کردم که مسافتش رو نمی دونم چون تو تمام مسیر تابلوهای راهنما بسیار کم بودند و این قضیه من و با مشکل مواجه می کرد چون خیلی وقتها نمی دونستم کجا هستم و چقدر مونده تا به آبادی برسم . از خاصبان با ماشینهای بین راهی برگشتم به ارومیه . در سیستم ارتباطی موبایلم یه اشکالی پیش اومده بود دلیلش رو نمی دونستم به همین دلیل نتونستم از شرایطم و اجرای برنامه با دوستان محیط زیست تماسی داشته باشم .

خاصبان – ایلخچی – خسرو شاهی

پنج شنبه 15/03/1393 صبح ساعت 7 از مهمانسرا خارج شدم حدود 9 با خودروهای بین راهی رسیدم خاصبان و از خاصبان حرکت کردم به سمت تبریز . چون از برنامه جلو بودم و تصمیم داشتم برنامه رو در تبریز به پایان برسونم به خودم سختی ندادم و آرام حرکت کردم ساعت حدود سه و نیم بعد از ظهر پس از گذشتن از ایلخچی و خسرو شاهی رسیدم به تبریز . چند نفر اونجا با من در مورد برنامه صحبت کردند دقیقا نمی دونستم کجای تبریز هستم فقط می دونستم ابتدای یک پل روگذر هستم که می گفتن نزدیک کارخانه تراکتور سازی هست و من همونجا برنامه رو تموم کردم .

از روز سه شنبه مورخ 13/03/1393 الی 15/03/1393 در کنار دریاچه ارومیه راه رفتم ، از صبح شروع می کردم و تا عصر ادامه می دادم، می خواستم کاری کرده باشم ، شنیده بودم فقط 10درصد از دریاچه باقی مانده اما باورم نمی شد ، حقیقت داشت دریاچه ارومیه دارد نفس های آخرش را می کشد…..از ارومیه شروع کردم و روز سوم در تبریز متوقف شدم ، تمام تلاشم را کردم که دریاچه را فریاد بزنم و به همه بگویم که او نیاز به کمک دارد وقت تنگ است بشتابید او دارد می میرد …

 

 

« در سوگ چیچست »

این بود که من سه روز مهمان دریاچه بودم ، او بیمار بود و نای پذیرایی نداشت و از این بابت شرمسار بود . شرمساری او از سکوتش آشکار بود .

او تنها بود و بی کس …. او حتی دیگر نمی توانست امواج خود را فریاد بزند . او زمانی چیچست ایران زمین بود . اما اکنون ما به جای آب ، فاضلاب شهری را روانه قلب زیبای چیچست  کردیم ، طراوتش را از او گرفتیم ، او را دو نیم کردیم و به نام پیشرفت ، تمدن و سازندگی او را کشتیم ، آب را بر روی او بستیم و او را خشکاندیم ، آخر ما دیگر که هستیم ؟ کجای دنیا دریاچه را به دو نیم می کنند ؟ آب او را می خشکانند و فاضلاب شهری را روانه آن می کنند بعد هم اسمش را می گذارند سازندگی ؟؟؟!!

آیا تاکنون به این فکر کرده ایم چه اتفاقی بعد از مرگ دریاچه برای ما خواهد افتاد ؟

تاکنون به تغیرات اقلیمی ، آب و هوایی و طوفان نمک و حتی زلزله یا رانش زمین اندیشیده ایم ؟ به این اندیشیده ایم که آیا ممکن است روزی فرا برسد که تمام مردم آن حوالی و دیگر شهرها روزی باید به جای اکسیژن ذرات نمک تنفس کنند ؟

آیا به این اندیشیده ایم که روزی مرگ دریاچه گریبان ما را نیز خواهد گرفت ؟؟ ما که اکنون راحت از کنار مرگ دریاچه می گذریم و لبخند ملیح می زنیم …. آخر چه بر سرمان آمد که تا این اندازه در مقابل مرگ یک دریاچه صبوریم ؟ آیا مرگ دریاچه مرگ زندگی نیست ؟ مرگ خوشی ها نیست ؟؟؟

آخر چه بر ما گذشت که اینگونه همه چیز را سر سری و سهل می گیریم ؟! کی می خواهیم به خودمان بیاییم ؟! کی ؟!

آیا صدای دریاچه « به کسی می رسد در آن سوی » شهر ؟

« می زند نبض کسی در آن بالا » ؟

آه که ستاره لرزید

خورشید غمین شد

ماه تب کرد

باد تازید

و نمک بیداد کرد

و دیگر گیاه نرویید بر لب دریاچه

و من غمگینم در سوگ او

من غمگینم از لرزش ستاره

غم خورشید

تب ماه

تازیانه باد

و بیداد نمک در آن حوالی

و من غمگینم از مرگ زندگی در ما

من غمگینم ……………………………………..

با سپاس

شهربانو احمدی ماشک

خرداد 1393

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

سفرنامه ای از قشم – این سفر باسعیدو

روستای مرزی باسعیدو

پایت را روی گاز ماشین می گذاری باید به این فکر کنی که 144 کیلومتر گاز بدهی و یادت هم نرود که کلاچ و ترمز بگیری و در ذهن خود تجسم کنی که

.می خواهی یکی از زیباترین جاده های ایران را که در جزیره قشم واقع شده است را به اندازه حدودا 120 کیلومتر راندگی کنی 

درست حدس زدی می خواهیم برویم به غربی ترین روستای جزیره قشم در محدوده بخش شهاب شهرستان قشم .

آخرین روستایی که می شود گفت اگر جزیره قشم را به شکل یک دلفینی که بر روی آب آمده و قشم بالش کاملا مشخص است، می توان گفت باسعیدو در دم این دلفین بزرگ قرار قرار دارد .

روستایی با 470 خانوار و جمعیعتی بالغ بر دو هزار خانوار .

بله ، باسعیدو یکی از روستاهای جزیره قشم است که دو روز با مهربانی هایش پذیرای من بود ، و من می خوام از آنچه که در این دو روز از ابتدای حرکت ، تا آخرین لحظه ای حضورم در باسعیدو برایتان بگویم .

صبح روز سه شنبه در روستای لافت از لیلی ٰ سیروس و مهران جدا شدم ، هر چند از اول قرار بر این بود که با هم حرکت کنیم اما نظرم عوض شد و گویی صدایی در گوشم به من گفته که مثل همیشه تنها شهربانو .

از لافت به سمت  باسعیدو  حرکت کردم ٰ کنار جاده منتظر ماشین  بودم که پس از حدود هفت ، هشت دقیقه یک تویوتا مشکی تک کابین جلوی پای من ترمز کرد ٰ نگاهش کردم از بیرون به خاطر دودی بودن شیشه ها راننده را نمی دیدم ٰ نزدیک شدم ٰ راننده شیشه را پایین کشید ٰ اول فکر کرد خارجی باشم ٰ وقتی سلام و احوال پرسی کردم خندید و گفت کجا می روی ؟

گفتم : باسعیدو .

جوانکی بود حدود 20 تا 23 سال ٰ قد بلند و لاغر . اما جذاب و خنده رو . 

گفت بیا بالا ٰ.

گفتم : گواهی رانندگی داری ؟

گفت : من راننده لندی کراپ هستم ٰ، آن وقت گواهی رانندگی ندارم ؟

گفتم : به سن تو نمی خورد .

گفت : من 22 سال دارم .

گفتم : من را به کشتن ندهی ؟ تو بیا پایین ، من رانندگی کنم .

قهقه خندید ٰ و من هم شروع کردم به خندیدن بلند ، هر چند تمام این مکالماتمان با خنده و مزاح بود .

سوار شدم ، در بین راه با هم صحبت کردیم ، او خودش را معرفی کرد ، نامش جلیل بود ؛ از حال و احوال من پرسید ، که آنجا چه می کنم و برای چه آنجا هستم ؟

خودم را کامل معرفی کردم ، بعد از صحبت هایم کمی نگاهم کرد و باز هم خندید .

گفتم چرا می خندی ؟

گفت : مغزم تو را آنالیز نمی کند ٰ فکر کردم من دیوانه ام ، اما خدا را شکر از من دیوانه تر هم پیدا می شود .

تا نزدیک های روستای باسعیدو حرف زدیم ٰ از همه چی گفتیم ٰ آداب و رسوم ٰ تحصیلات ٰ، زندگی و …..

وقتی نزدیک شدیم گفت من می توانم در زندگی تو باشم ؟

جالب بود ، گفتم چگونه ؟

گفت : دوست دختر من باشی .

دیگر نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم ، گفتم تو پسر من هستی ، برادر من هستی . تو چه می گویی ؟

گفت : می دانستم این جواب را می دهی ٰ ، پشیمان شدم همان دوست من باش . با جلیل صحبت کردم و کاملا موضوع را برایش توجیه کردم و پذیرفت .

اما خودمان هستیم ، در این زمانه ای که دوست پسر پیدا نمی شود ٰ، شوهر هم که قحطی آمده ، در این سفر بخت من باز شده ، خدا را شکر که ناکام از دنیا نمی روم .

جلیل من را در روستای باسعیدو پیاده کرد ، و نگران بود که مبادا مشکلی برایم پیش بیاید ، اما از او خواستم که من را جلوی پاسگاه مرزی روستای باسعیدو پیاده کند و دیگر نگران نباشد .

از هم خدا حافظی کردیم و او رفت .

حکایت پاسگاه باسعیدو

نزدیک پاسگاه شدم ، سربازی در حال نگهبانی دم در پاسگاه بود ، با لبخند و مهربانی با او حال و احوال کردم ، با خوشرویی جواب داد ، خودم را معرفی کردم و از او خواستم با رئیس شان صحبت کند تا برای وارد شدن به روستا به من کمک کند ، و سرباز مرزی با احترام این کار را کرد و من به داخل پاسگاه رفتم ، آنجا هم خودم را معرفی کردم و رئیس پاسگا و همکارانش شروع کردند به تماس گرفتن با ریش سفیدان محل که ورد اعتمادشان بودند .

قرعه به نام منزل ملا عبدالغفور گوری زاده افتاد ، رئیس پاسگاه گفت : برویم ، آمدند دنبالتان ، از همکاران دیگرش داخل پاسگاه خدا حافظی کردم و رئیس تا دم در همراهیم کرد و برای جوانی که با ماشین نیمه سنگین ایسوزو دنبالم آمده بود توضح داد که من برای چه کاری وارد روستا شدم و از او خواست کمکم کنند ، جوان هم که اسمش داوود بود با مهربانی و لبخند از من استقبال کرد و من سوار بر ایسوزو شدم و به منزل شان رفتیم .

داوود قبل از اینکه از منزل بیرون بیاید پیرو صحبت تلفنی که دوستان پاسگاه داشت از قبل موضوع من را به اهالی خانه گفته بود .

خانه ریش سفید باسعیدو

وارد منزل شدم ٰ، چند زن جوان ، چند بچه ی قد و نیم قد و مادری متفاوت . اما پدر را هنوز ندیدم .

استقبالی با آنچنان مهربانی در ذهنم نمی گنجید ٰ ، از مهربانی شان خجالت کشیدم ، اما جو سبک تر از آن بود که احساس ناراحتی کنم و نتوانم احساس خوشحالی کنم .

ظهر بود که من داخل خانه ملا عبدالغفور گوری زاده بودم ٰ، اول از همه خودم را کامل به اهالی خانه معرفی کردم و آنها هم از اینکه من منزل آنها بودم خوشحال بودند .

آرام آرام گرسنگی داشت به من غلبه می کرد ، از آنجایی که آدم شکموئی هستم و خوردن وعده های اصلی غذا برایم از اهمیت خاصی برخوردار است منتظر بودم که چه وقت سر و کله غذا پیدا می شود ، بالاخره خبرهایی شد و بعد از اینکه عروس خانه برایم شربت آورد متوجه شدم که مادر خانه مریم خانم در حال آماده کردن یک ماهی بزرگ در حیاط است ، با اجازه خودشان به نزدش رفتم و شاهد این بودم که مریم خانم چگونه این ماهی بزرگ را تمیز می کند و آماده برای غذای ناهار .

بعد از اینکه کمی داخل حیاط عکاسی کردم آمدم داخل منزل و نشستم ، در همین زمان یکی از عروسان خانه در حال آماده کردن برنج (پلو) بود ، تقریبا کمتر از چهل و پنج دقیقه ناهار آماده شد و سفره گسترده ، که در همین زمان بزرگ خانه ، ملا عبدالغفور آمد که همه به احترام بلند شدند و من هم همانطور ، باز هم لبخند و مهربانی . لبخند یک پدربه من ٰو  به همه اهالی خانه .

ظاهرا مهربانی و گشاده روئی جزء جدا نشدنی مردم آنجاست.

 با هر کس که روبرو می شوم خنده رویی و مهربانی ، و استقبال گرم و غیر قابل تصور من . از جلیل 22 ساله راننده تویوتا گرفته تا سرباز دم در پاسگاه و اهالی خانه عبدالغفور .

خدا را باید شکر گفت که این همه مهربانی در وجود این مردم در انتهای یک جزیره قرار داده و این متاع گران قیمت و نایاب هنوز اینگونه در وجود مردم باسعیدو و ده های اطراف موج می زند .

بعد از ناهار ماجرا جویی شرو شد ، داوود ماموریت داشت من را با ده آشنا کند که الحق کارش را بلد بود .

آثار تاریخی باسعیدو

بادکش های طبیعی که برای خنک کردن خانه در فصل تابستان استفاده می شده است.

از اهالی خانه خدا حافظی کردیم ، سوار پژو 405 شدیم ، چند دور داخل روستا زدیم ، و بعد چیزهای که اصلا حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد .

صحبت هایی می کرد داوود .

یک چیزهایی می گفت .

آب انبار ، زیارت ، خانه کوهی و ……

گفتم : داوود ، یکی یکی . برایم آرام توضیح بده  ، من حتما با این اسامی که تو پشت سر هم می گویی قاطی خواهم کرد .

خنده های برادرانه داود به من امید می داد که می توانم سفر خوبی را در باسعیدو تجربه کنم .

داوود می گفت به بازار می رویم ، آنجا چیزهایی را که گفتیم می بینی و عکس می گیری .

رفتیم جایی که می گفت بازار است ، اما من چیزی جز چند خرابه و آب آنار در آنجا نمی دیدم . گفتم اینجا چگونه بازار است ؟ اینجا خرابه است ، ویرانه است ، چرا به این جا ی گویی بازار ؟

گفت : در چندین سال پیش محل زندگی اهالی روستا بود ، کشاورزی و دامداری انجام می شد ، اما به خاطر نبود امکانات مردم به پایین آمدند تا از امکاناتی چون برق آب و جاده استفاده کنند .

گفتم : فقط به خاطر برق آمدند پایین ؟  ( جایی که مردم باسعیدو هم اکنون زندگی می کنند)

گفت : نه فقط برق . جاده ، آب ، بهداشت .

گفتم مگر دارند ؟

داوو می خندید و می گفت یک مقدار بله .

گفتم : چه می گویی پسر ؟ جاده وضعش افتضاح هست ، من موقع آمدن به روستا ، هر آن نگران بودم به خاطر خرابی جاده ماشین چپ کند . انگار این جاده زمان ناصرالدین شاه ساخته شده و از آن زمان به بعد هم دیگر هیچ کس انگار نه انگار جاده ای اینجاست ؟

داوود می گفت چاره ای نیست مسئولین روستا و دهیار و شورا پیگیر هستند تا درست شود ، آنها برای این روستا زحمت می کشند و امیدوار هستیم که مسئولین بالادست هم پیگیر باشند و جاده را درست کنند .

گفتم انشاء الله که جاده را درست می کنند ، یک فکری هم به حال آب روستا می کنند که تقریبا یک خانواده 5 نفری هر ماه باید حدود 200 هزار تومان آب از مؤسسه آب شیرکن ده بخرند ، و به فکر این باشند که چرا بعد از این همه سال از لوله کشی منازل و لوله گذاری ده می گذرد اما همچنان مردم تانکرتانکر آب می خرند ، پس کی و چه وقت آب از مؤسسه آب شیرین کن کاوه با قیمت مناسب به دست مردم می رسد ؟

داوود گفت مسؤلین ده پیگیر هستند .

گفتم : مسؤلین ده و مسؤلین بخش و مسؤلین شهر و شهرستان قشم و استان هم جوابگو هستند ؟ گفت : نمی دانم .

گفتم : داوود ، برادر من ! آمده ایم بازار ، برای گردشگری ، با این مشکلاتی که ده شما دارد گردش از یاد من رفت ، پس خانه کوهی کجاست ؟

کمی جلوتر رفتیم ؛ اولین جایی که دیدیم کارگاه ماهی گیری عبدالرحمن بود ، چندین نفر آنجا ماهی های بزرگ صید شده را جابجا می کردند و مشغول انتقال آنها برای خارج از روستا . با دیدن این صحنه خوشحال شدم و با گفتم گفتم حداقل صید در روستای باسعیدو شاید بتواند کمی از مشکل بیکاری روستا را حل کند ، اما امیدوارم صید بی رویه اتفاق نیوفتد و نسل آبزیان در خلیج فارس منقرض نگردد .

رفتیم تا لب ساحل ، سمت راست مان یک چیزی شبیه اسکله بود ، اما اسکله ای در کار نبود ، با نگاه من داوود شروع کرد حرف زدن ، که اینجا اسکله کهنه است ، اسکله قدیمی ، که از زمان استقرار انگلیسی ها به عنوان قرارگاه کشتی های نظامی انگلیس ساخته شد ، از زمانی که موتور کشتی ها با زغال کار می کرد و من ناراحت بودم که چرا هیچ اثری از این اسکله تاریخی نیست ، اسکله ای که می توانست خیلی حرف ها برای گفتن داشته باشد .

کمی آن طرف تر یک ساختمان قدیمی بود مشخص بود برای اهداف خاصی ساخته شده است ، چند و چونش را پرسیدم ٰ، راهنمای سفر من گفت اینجا خانه کوهی است ، این کاروانسرا را انگلیسی ها ساختند ، این یک اثر تاریخی است ، و من گفتم یک اثر تاریخی چرا به یک خرابه و ویرانه تبدیل شده است ؟

چرا ترمیمش نمی کنن ، تا جذب توریست شود ، تا مردم برای دیدن این اثر تاریخی به اینجا بیایند ؟

داوود جواب داد نمی دانم .

از دید من که یک گردشگر بودم قشنگ طراحی شده بود ، با هدف و زیر ساخت . اما متاسفانه هیچ اقدامی برای مرمت و ترمیم این اثر تاریخی صورت نگرفت .

گورستان انگلیسی ها

کمی جلوتر آمدیم یک چهار دیواری دیدم و یک بنایی شبیه برج ، که جذاب به نظر می رسید .

نزدیک تر شدم ، درش باز بود و به امان خدا رها شده .

داخل شدم ، از داوود پرسیدم داستان اینجا چیست ؟

شروع کرد به توضیح دادن ، دلم گرفت ، آهی کشیدم ، به آسمان نگاه کردم ، به اطرافم و ساکت ماندم …….. چقدر سخت بود دیدن آن صحنه برای من ، که همه انسان ها را دوست دارم ، انسان های غریب با آن وضعیت در کنار ساحل خلیج فارس در غربت چه بر سرشان آمده ؟ انسانهایی که با هر هدفی وارد خاک ایران شده بودند چه خوب چه شوم ، اکنون ساکت ، آرام و بی صدا در میان این چهار دیواری آرمیده بودند و اینجا که روزی محل آرزوهایشان بود تبدیل به گورستانشان شده بود . آری اینجا گورستان انگلیسی ها بود که هیچ نام و نشانی بر روی هیچ قبری حک نشده بود حتی آن برج که گفته می شود قبر رئیس شان بوده است .

با یک حالت خاص که قابل توصیف نیست قبرستان انگلیسی ها را ترک کردم .

آب انبار

حرکت کردیم به سمتی دیگر از محله بازار ، چند بنا آنجا دیدم شنیده بودم آب انبار است ، یک بنای سنگی بود با یک معماری به ظاهر ساده ، اما باید فکر قوی پشت این معماری بوده باشد تا این آب انبارها این جا ساخته می شدند تا هنگام بارش باران آب ها در این محل جمع شده و برای زمان بی آبی برای کشاورزی از آن استفاده شود . اما چیز جالبی که اینجا هم وجود داشت این بود که این آب هم با تانکر برای مقصد مورد نظر حمل می شد .

زیارتگاه

در کنار همه این موارد که گفتم یک زیارت گاه نیز دیده می شد که معروف بود به زیارت سید حسین ، که خوشبختانه این زیارت گاه وضعیتش خوب بود و ظاهرا از آن نگهداری می شد ، و یک حسینیه که آن هم تبدیل به خرابه شده بود . گفته می شد که در ایام محرم مردم در اینجا نذری می دهند .

عجب بازار شلوغی بود ، بازاری که هیچ جنسی در آن معامله نمی شد ، بازاری که آب انبار داشت ة اسکله داشت ، قبرستان داشت ، حسینه و زیارتگاه داشت ، و می توانست با کمی توجه و برنامه ریزی تبدیل به یکی از بهترین روستاهای توریستی شود اما متاسفانه وضعیت به گونه ای است که اگر مردم آنجا هم به شهر مهاجرت نکنند من می گویم شق القمر است .

از چیزهای دیگری که این روستا دارد می توان دو اسکله دیگر به نام های اسکله صیادی باسعیدو ، اسکله مسافربری ٰ مسجد جامع شهر که در محلی به نام شهربالا قرار دارد و قبرستانی که با قدمت بالای سیصد سال در جلوی این مسجد قرار دارد نام برد ، البته یک چیز دیگر نیز نظر من را جذب کرد و آن بادکش هایی بود که در بالای بام بعضی از خانه ها دیده می شد .

حالا پس صحبت بسیاز از بازار و اسکله ؤ قبرستان ؤ …… برایتان از چیزهای زیبای این روستا بگویم ، هر چند اعتقاد من بر این است که حتی قبرستان این روستا با وجود قبرستان بودن هم زیبا بود چه برسد به چیزهای دیگرش .

بلاخره شب شد و وقت برگشن به خانه . البته نه خانه خودم ،بلکه خانه ملا عبدالغفور .

به خانه برگشتیم ، چای و شام و حاضر بود ، شام خوردیم و پس از کمی گفتگو ، شوخی و خنده برای خواب آماده شدم ، البته طبق قولی که به بچه های خانه داده بود قبل از شام با آنها وسطی بازی کردم و این کار من را بیشتر از هر چیزی خوشحال می کرد .

خوابیدیم و صبح ساعت 8 بیدار شدم ، از سر و صدای من یکی از عروس ها به اتاق خواب من آمد ، اتاقی که مختص من آماده کرده بودند .

صبحانه در باسعیدو

عروس بزرگ خانه در حال تدارک صبحانه برای من بود ، او به کودکان صبحانه داده بود و آنها را راهی مدرسه کرده بود . من هم با اجازه وارد آشپزخانه شدم ، در حال پختن نان محلی بود ، برای صبحانه من دو نوع نان پخت ، نان روغنی و نان تُٰمُشی .

برای صبحانه دو سه نفر از زنان فامیل نیز آنجا آمدند  ، زنانی که هر کدام از آنها زیر برقعی که بر صورت داشتند هزاران حرف برای گفتن داشتند .

 

گلابتون دوزی

بعد از صبحانه عروس دیگر آمد ، یک چوب دایره شکل دستش بود و یکه پارچه داخل آن چوب دایره ای .

عروس در حال انجام کاری بود ، پرسیدم چه می کنی ؟ گفت : شلوار می زنم .

گفتم یعی چه ؟ گفت : گلابتون دوزی می کنم . گفتم می شود برای من بیشتر توضیح دهی ؟

عروس خانه شروع به توضیح دادن کرد ، این شلوار بندری است من تمام پایین شلوار را با طرح های مختلف گلابتون دوزی می کنم و این شلوار از صنایع دستی روستای ما هست که هر کدام از شلوارها با مبلغ 300 هزار تومان تا 600 هزار تومان فروخته می شود .

ازاو خواستم تا نمونه های دیگر را نیز که کارش تمام شده بود به من نشان دهد . او رفت و چند شلوار و یک روسری نیز آورد که از صنایع دستی آنها بود . شلوارها بسیار زیبا بودند ، چشم ها را خیره می کرد و من به آن عروس غبطه می خوردم که چگونه با این همه صبر و حوصله این طرح ها را روی شلوارها می دوزد .

نوروز دریایی باسعیدو

اما برایتان بگویم از یک نوروز که ملا عبالغفور لحظات پایانی اقامتم در منزل خودش رو کرد . وقتی چندین بار از آداب و رسومشان پرسیدم ، ملا عبدالغفور گفت : ما یک نوروز دریایی داریم که در تاریخ 28 تیر ماه هر ماه انجام می گیرد ، در این روز زنان ٰ ، مردان و کودکان همه به دریا می روند ، شنا می کنند و لباس نو برتن می کنند ٰ، ژیاز ، رظب و گیشته به دریا می اندازند و می گویند : سال کهنه از سر ما بیرون ، سال نو بر سرما .

در این روستا اعتقاد بر این است که همان روز تمام چشمه ها به دریا باز می شوند و وقتی که مردم در این روز در دریا شنا می کنند تمام دردهای جسمی و روحی از بین می رود و سلامتی به سوی مردم می آید .

ملا عبدالغفور می گفت ما باور داریم که در شب 28 تیر ماه ستاره سهیل به درون چاه ها می رود و آب چاه ها از آن شب به بعد به مرور گرم می شوند و این ستاره که تا این شب در بیرون از چاه بود و باعث گرمی هوا ، هم اکنون که در چاه افتاده است دیگر بعد از این هوای بیرون رفته رفته خنک می شود .

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.